X
تبلیغات
قصه ارغنون ساز

 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

وقلب

برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد .

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم .

 

شاملو

 

این شعر شاملو که در سال ۱۳۳۴ سروده شده رو خیلی دوست دارم ولی نمی دونم واقعا کی می تونه جامه عمل بپوشه ؟! گاهی احساس می کنم هر روز که میگذره با اون روز انتظار ، فاصله بیشتر میشه و گاهی شاهد زیباییهای بی نظیری هستم که احساس می کنم چند قدمی تا اون روز فاصله ندارم ! اینم یه تیکه از قصه ارغنون ساز شده که بعضی وقتها خود نویسنده قصه رو هم سر در گم می کنه دیگه چه برسه به دیگران!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1392/01/27 توسط ارغنون ساز

http://p30.baranpatogh.ir/wp-content/uploads/2012/05/IMGLarge-63322582566_0_20739.jpg

                      

I fear the day that that technology will surpass our human interaction. The world will have a generation of idiots

"
Albert Einstein"
 
 
گاهی وقتا فکر می کنم که آیا الان واقعا عصر ارتباطاته؟!

ارتباط با کی؟

ارتباط با چی؟

ارتباط برای چی؟

کاش می تونستیم با حفظ همون روشهای قدیمی و از مد افتاده ارتباطات! ، با تکنولوژیهای ارتباطی امروز همگام بشیم ...

شاید اینجوری شانس این رو به نسل آینده بدیم که معنی دور هم یه چایی خوردن رو درک کنند ...

البته منظورم دقیقا همون چایی هست نه به مدل جدید ایرانی! : چای و شیرینی خشک و شیرینی تر و آجیل و خشکبار و میوه خشک و نه خشک ! و یه عصرونه ساده !! ( آش و سوپ و دلمه برگ موی گرد و لوله ای و ساندویچ ژامبون و کوکو و کتلت و سالاد فصل و غیر فصل و پیتزای مارکدار! و نوشابه و آبمیوه و بدون دسرم که نمیشه! ) و یه سرویس جدید بشقاب و یه کوچولو تعویض مبلمان و حالا که تا اینجاش اومدیم یه تابلوی جدید و یه دست لباس تازه و ... این قصه سر دراز دارد و بنده قصد جسارت به حیطه تخصصی حرفه ایهای این امر خطیر را ندارم! علاوه بر آن بنده به دلایل متعدد اجتماعی ، انسانی ، مذهبی ، اقتصادی ، فرهنگی ، هنری ، عقیدتی و ...! توانایی درک و فهم این امورات را ندارم!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1391/11/17 توسط ارغنون ساز

sunrise


شاید زیباترین سخن در نگاه کوتاهی خلاصه شود ، اگر ...

شاید والاترین سخاوت در هدیه شکلات کودکی خردسال خلاصه شود ، اگر ...

شاید بزرگترین محبت در دادن تکه ای نان به کبوتران روی بام خلاصه شود ، اگر ...

شاید بهترین دلگرمی در شنیدن زمزمه های دلنواز دوستی خلاصه شود ، اگر ...

شاید گرمترین آغوش در بر میان گرفتن همنوعی خلاصه شود ، اگر ...

شاید باشکوهترین فداکاری در نگاه آرام مادری خلاصه شود ، اگر ...

شاید دلنشین ترین نوا در عمیقترین سکوتها خلاصه شود ، اگر ...

شاید شیرین ترین عشق در رهاترین عشقها خلاصه شود ، اگر ...

شاید ...

شاید ...

شاید اگر بیداری تنها سهم ما از حیات باشد .


نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/10/01 توسط ارغنون ساز

  


گاه دلمان برای زندگی تنگ می شود ٬ زندگی در کنار ماست ولی نه من و نه تو درکنار او نیستیم ...

گاه تصور می کنیم که زندگی با ما نامهربان است ولی شاید من و تو به اندازه کافی عاشق نبوده ایم ...

گاه احساس می کنیم هیچ نغمه دل انگیزی نمی شنویم ولی شاید من وتو در خواب عمیقی بوده ایم ...

گاه تصور می کنیم هیچ زیبایی چشمانمان را خیره نمی کند ولی شاید ما به خیلی دوردستها خیره بوده ایم ...

گاه غبار غم بر آسمان دلمان سنگینی می کند ولی شاید غم نیز خود حکایتی شیرین در بطن خود دارد ...

گاه ترس تمام وجودمان را احاطه می کند ولی شاید من و تو شهامت حیاتمان را از یاد برده ایم ...

گاه چشمانمان پر از اشک می شود ولی شاید این باشکوهترین بازتاب احساس انسانی است ...

گاه احساس پوچی می کنیم ولی شاید ما می خواهیم بیش از آنچه می باید جدی باشیم ...

گاه احساس تاریکی می کنیم ولی شاید سپیده دم منتظر اشاره من و توست ...

به قول زنده یاد سهراب :

"... هر کجا هستم باشم آسمان مال من است

پنجره ٬ فکر ٬ هوا ٬ عشق ٬ زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت

چشمها را باید شست ٬ جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست ٬ واژه باید خود باد ٬ واژه باید خود باران باشد

چترها را باید بست ٬ زیر باران باید رفت

زندگی تر شدن پی در پی ٬ زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است

رختها را بکنیم ٬ آب در یک قدمی است ... "


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1391/06/05 توسط ارغنون ساز


Boş vereceksin bazen
Uyurken yarın uyanacakmıyım kaygısı duymadan; kendini uykunun kollarına teslim edeceksin

Bir parça kuru ekmekle, bir tas suyla dünyanın zengini olmanın, mutluluğunu yaşacaksın
Nefes alırken ;ciğerlerini yırtarcasına alacaksın ki yaşadığının farkına varacaksın
Boş vereceksin bazen…

Yüreğin kan ağlasa da kocaman bir gülümseme yakıştırıcaksın ki yüzüne mutluluğu utandıracaksın
İşini ,evini, telefonunu bilgisayarını randevu defterini atıp bir pantolon bir ceket atacaksın kendini sokağa
Şöyle kır bayır dolaşıp, özgürce gücün tükenene kadar arkana bakmadan koşacaksın
Sonra usulca çimlere uzanıp ,toprak ananın ninnisini işiteceksin huzurla
Boş vereceksin bazen…

Ağlamak istiyorsan gözyaşlarını akıtacaksın kim ne der kaygısı duymadan
Bir dosta sarılırken ;tüm yüreğinle kucaklayacaksın ki sevgini hissettirebileceksin
Seveceksen ;gözü kara dalacaksın sevdaya sonu ne olur tasası duymadan
Boş vereceksin bazen...

Yarın ne olacak kaygısı duymadan yaşayacaksın delicesine
Çünkü yaşamak bir sevdadır; her çağda yeni ad konan


Unfortunately I don,t know the reference of these words so if you can help me write a comment, thanks

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/06/03 توسط ارغنون ساز

چند روز پیش مطلبی راجع به یک رقابت بی نظیر ورزشی خواندم. رقابتی که شاید درک عظمتش برای من وتو نیازمند لحظاتی سکوت و تفکری عمیق باشد.


"چند سال پیش در جریان بازیهای پاراالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل امریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دوی 100 متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه 1391/02/02 توسط ارغنون ساز


پائولو کوئیلو تولد دوباره را در غالب داستانی از "کالین ویلسون" چنین می نگارد :

"تولد دوباره من زمانی شروع شد که در 15 سالگی تصمیم به خودکشی گرفتم. بدین ترتیب وارد آزمایشگاه مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم. زهر را در لیوان ریختم و غرق تماشایش شدم. رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالی اش را در زیر زبان ذهنم مزمزه کردم. بعد آن را بو کردم . در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید و سوزش آن را در گلویم احساس کردم و توانستم سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام. در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان حضور مرگ را می چشیدم با خودم فکر کردم اگر شجاعت کشتن خود را دارم پس شجاعت ادامه دادن زندگیم را خواهم داشت! و بدین سان کالین ویلسون از خواب غفلت بیدار و تولد دوباره اش آغاز گردید."




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/11/05 توسط ارغنون ساز

 

"زلزله از بیخ گوشمان گذشت خدا را شکر !! " ...

این عبارتیست که در طی این چند روز در کوچه پس کوچه های تبریز بسیار شنیده می شود . مگر کودکان و زنان و مردان چند کیلومتر آنطرف مرز همنوع ما نیستند ؟ آه که زلزله هر از چند گاهی زمین را می لرزاند ولی توان لرزاندن ذهن کوته اندیش انسان را ندارد ... گاه چنان در هیچ و پوچ غرق می شویم که فراموش می کنیم ما مخلوقیم نه خالق !

امید آن دارم که مردم خونگرم آن دیار با صبر و آرامش نمایش قدرت طبیعت را بپذیرند و بیش از پیش از تواناییهای خدادادی بشری در راستای افزایش ایمن سازی و کاهش آسیبهای جسمی و روحی بلایای طبیعی بکوشند . ناگفته پیداست که کشور ما نیز در این مقوله راهی طولانی در پیش دارد و همت تک تکمان را می طلبد ... از آموزش روش مواجهه با حوادث طبیعی به فرزندانمان گرفته تا مقاوم سازی تخصصی بناهای خاکمان .

متن زیر را از "جبران خلیل جبران " برای همنوعان ترک و همه آنان که غمی در دل دارند تقدیم می کنم :

 

.Upon a day in May, Joy and Sorrow met beside a lake  

They greeted one another, and they sat down near the quite waters and conversed

Joy spoke of the beauty which is upon the earth, and of the daily wonder of life in the forest and among the hills, and of the songs heard at down and eventide

And Sorrow spoke, and agreed with all that Joy had said; for Sorrow knew the magic of the hour and the beauty thereof. And Sorrow was eloquent when he spoke of May in the fields and among the hills

And Joy and Sorrow talked long together, and they agreed upon all things of which they knew 




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/08/06 توسط ارغنون ساز

وجود يك انسان دارای لايه هاي زنده ايست كه بی شباهت به لايه های اعجاب انگيز گياه بی ادعايی چون پياز نيست ! هنگامی كه چشم به اين دنيا مي گشاييم اين لايه های حيات داراي چيدمانی منظم و زيبا هستند و اين ما هستيم كه می بايست آن را پرورش داده و به نهايت بالندگی و زيبايی برسانيم  . اما آيا اين مسير هميشه آنطور که شایسته است طی می شود ؟ آيا تمامی انسانها اين زمينه را براي رسيدن به كمال لايه های وجودی خود در درونشان فراهم می آورند ؟ براي اينكه درك درستی از موضوع داشته باشيم كافيست تصور كنيم كه اگر هر لايه پياز به راه خود می رفت هيات اين گياه در نهايت به چه شكلی درمی آمد ؟! بديهی است كه اگر انسان نيز زمينه لازم برای حيات لايه هاي وجودی اش را فراهم نياورد شبيه چيزی بيش از يك پياز معيوب و عجیب نخواهد بود ! اگر لايه های درون انسان مدام با هم سر جنگ داشته باشند و در سركوب يكديگر بكوشند و يا حجاب ميان يكديگر را بدرند محصول همان خواهد شد كه انسان در هر زمانی با آن درگير بوده است ...

       

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/05/28 توسط ارغنون ساز
زندگی کن!

شاید این تنها فرصتی باشد که هر آنچه می خواهی باشی . مگر چند بار این راه را طی خواهی کرد؟ این لحظات گذشته و اکنون و آینده فقط برای تو خلق شده است .



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/05/09 توسط ارغنون ساز

 

 

  When the door of happiness closes, another opens

But often times we look so long at the Closed door 

                     that we don't see the one which has been opened for us  

 

وقتی در شادی بسته می شود ، در دیگری باز می شود

ولی معمولا آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم

که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/10/02 توسط ارغنون ساز

 

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند

عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند

دعا کن برای آنها که نفرینت کردند

تا لبخند زیبایی بر لبانت نقش بندد



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/09/01 توسط ارغنون ساز

Lloseta Train station

"زندگی خود را چنان سپری کن که گویی نخستین انسان روی زمینی.چنان زندگی کن که گویی آدم یا حوایی.هیچ کس پیش از تو وجود نداشته است پس راهی برای تقلید کردن از دیگران وجود ندارد."

"اشو"

 

وقتی به زندگی تکراری رایج  فکر می کنم احساس می کنم سوار قطاری هستم که همه به اتفاق هم ! در یک مسیر در حال حرکتیم و زمان دقیق رسیدن به ایستگاه بعدی را هم از قبل می دانیم . و کسی را که حتی برای یک لحظه بیرون از قطار را تماشا کند متهم به خروج از چارچوبهای ساخته ذهن خودمان کرده و طرد می کنیم !

ولی آیا انسان برای این تکرار آفریده شده است؟



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/08/01 توسط ارغنون ساز

 

 

خداوندا

رهایم کن

اسارت را نمی خواهم

خداوندا



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/07/01 توسط ارغنون ساز
Beklemek Zor 

زندگی

چیست در پس این واژه دل فریب!

عشق

چیست در پس این واژه جوشان!

انسان

چیست در پس این واژه نامانوس!

تکه ای نان



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/06/11 توسط ارغنون ساز

 

برگهای زندگی یک یک ورق می خورد

گاه شادم،گاه غمگین

گاه زردم،گاه آبی

گاه شاکر،گاه کافر

ز هر برگی نوای زندگی آید

من آن رقاصه مستم

گهی کوکم گهی ناکوک

نمی دانم چه باید کرد؟

گاهی احساس غریبی می کنم مثل یک موجود غیر زمینی در بین زمینیان!شاید این احساس برای بسیاری تازگی داشته باشد و برای برخی همراهی همیشگی ...

ولی فکر می کنم هر موجودی که باشم رسالتی در آمدنم هست،تو چی فکر می کنی؟

مرحوم "حسین پناهی "رسالت زندگی رو خیلی ساده و زیبا تعریف کرده:

 

شاید

رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

ازمیان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آنها را با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم.

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/05/21 توسط ارغنون ساز
           

 

正木ゆう子

電線の揺れを共にす鳥の恋 正木ゆう子

 

لرزش کابل برق را

به اشتراک پذیرایند

پرندگان عاشق.

 

"ماساکی یووکو"


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1389/04/08 توسط ارغنون ساز

بنام مهربانترین

چقدر بچه ها دوست داشتنی اند

وقتی می خندن ، از ته دل می خندن

                DSC01482.JPG

گریه هم که میکنن ، زیاد گریه میکنن

حتما براتون پیش اومده

دو قطره اشک ریختن جلوی خدا بخاطر

دلتنگی،معذرت خواهی،خواستن چیزی یا هر بهونه دیگه ...

دعا که میکنن نیازی به دیر و صومعه ندارن

                DSC01487.JPG

خیلی دوست دارن با خاک بازی کنن

چون تو وجودشون چیزی به اسم تکبر و غرور وجود نداره

               DSC01505.JPG

 وقتی می خوابند انگار فرشته ها رو تو خواب می بینن

                javanmard5.JPG

وقتی غذا می خورن با تمام وجود لذت میبرن

شاید راه شکر گزاری از نعمتا رو بهتر از بزرگترها بلدن

                DSC01371.JPG

وقتی قهر میکنن چند ساعت طول نمی کشه آشتی می کنن

آخه اصلا معنی کینه رو نمی دونن

               DSC01488.JPG

آدمها با همین خصلتها بزرگ میشن ...

اما نمی دونم

کجا؟

کی؟

چی میشه که ...

کاش آدم بزرگها هم مثل بچه ها باشن

بچه که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم

حالا که بزرگیم چه دلتنگیم

بچه که بودیم نگاهمون برای حرف زدن کافی بود

                javanmard1.JPG

حالا که بزرگیم کسی فریادمون رو هم نمی شنوه!

بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت

حالا که بزرگیم همه دوستیامون تا داره!

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزگترها رو در می آوردیم

               104.JPG

حالا که بزرگیم همش تو خیالمون بر می گردیم به بچگی!

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم که هیچ ،دیگه همون بچه هم نیستیم!

شاید خدا دنیا رو مثل یه اسباب بازی میدونه ...

شاید بهتر باشه یه بار دیگه به بچه گیهامون فکر کنیم

و اینقدر این بازی رو جدی نگیریم ...

امروز اولین برگ زندگی یه جوانمرد کوچولو  ورق خورد ...

               105.JPG          

آرزو می کنم که دفتر زندگیش پر از مشق عشق باشه

و همیشه برق پاکی توی چشماش بدرخشه ... 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/02/16 توسط ارغنون ساز
          

آنگاه راهبه ای به او گفت:

درباره نیایش با ما سخن بگو!

پاسخ داد:

هر گاه نیازمند شوید،نیایش می کنید.

اما چه بهتر است که در اوج شادی و مسرت نیایش کنید.

مگر نیایش چیزی جز اتصال خویشتن شما با ماورای سرزنده نیست؟

در هنگام نیایش به پرواز در می آیید و با ارواح نیایشگران ملاقات می کنید.

چنین برخوردی جز در هنگام نیایش نمی توانید داشت.

بگذارید زیارت شما از این معبد نامرئی تنها برای شور آسمانی و شرکت در جمع سعادتمندان باشد.

زیرا اگر بی هدف وارد معبد شوید چیزی بدست نخواهید آورد.

اما اگر وارد معبد شوید تا خضوع و خشوعتان را آشکار کنید،سرافراز نخواهید شد.

و اگر برای دیگران وارد معبد شوید،دعایتان مستجاب نخواهد شد.

کافیست بی آنکه کسی شما را ببیند وارد معبد شوید!

من نمی توانم چگونه نیایش کردن را به شما بیاموزم.

من نمی توانم نیایش دریا ها و جنگلها و کوه ها را به شما بیاموزم.

اما

شما میتوانید چنین نیایشی را از کتاب دل بخوانید.

اگر در آرامش شب گوش فرا دهید،

نیایش آهسته و خاشعانه کوه ها و دریاها و جنگلها را می شنوید:

"ای پروردگارا و ای خدای ما!

ای خویشتن در پرواز ما!

ما به اراده و درخواست تو می خواهیم.

تو می توانی شبهای ما را به روز مبدل کنی

زیرا شبها و روزهای ما از آن توست.

ما نمی توانیم چیزی را از تو بخواهیم

زیرا پیش از آنکه نیاز در درونمان متولد شود،

از نیازمان آگاهی" 

"جبران خلیل جبران"

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/01/12 توسط ارغنون ساز
و انسان در چار چوب زندگی می کند:چارچوب بدن،چارچوب ذهن و ...

زندانی پشت زندانی دیگر

از تمام این چار چوبها می توان فراتر رفت ...

و چه خوش است عصیان کردن علیه تمام چیزهای زشت و مرده و گندیده

در دنیا زندگی کن اما نگذار که دنیا وارد تو شود

در دنیا باش اما از دنیا نباش

دنیا کلاس درس هستی است

از پرندگان اواز خواندنشان را بیاموز

از درختان رقصشان را بیاموز

از رودخانه ها موسیقیشان را بیاموز

و تو هم ترانه خودت را بخوان ...

اهمیتی نده که دیگران چه می گویند

اگر اینگونه زندگی کنی

سکوت و آرامشی ژرف در تو پدید می اید

آن سکوت ژرف همان حقیقت هستی و خدای درون توست ...

"اشو" 

            
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/11/22 توسط ارغنون ساز
در نا کجا اباد دلم

دنبال کسی می گردم

هیچ صدایی نیست،

هیچ جنبنده ای نیست،

سکوت است و سکوت است و سکوت...

شاید

رفته باشد

نمی دانم

و نمی خواهم که بدانم...

صدایی می اید،تو نیز می شنوی،ها؟

نه،حتما خیالاتی شده ام...

ولی

صدا از پستوی خانه  دلم می اید

نزدیکتر می روم

چه ترانه اشنایی!

از لای در نیمه باز،کودک وار نگاهی می دزدم

کسی را می بینم

نشسته بر لب طاقچه

کنار در نیمه باز صندوقچه ترانه های کوچکم،

زخمه بر تار خاطره ام میزند

تا شاید بداند

اندوه پس مردمکانم از چیست.

شگفتا...

که من او را همیشه می شناختم!

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/11/15 توسط ارغنون ساز
Everyone thinks of changing the world , but no one thinks of changing himself

                                                                                                   "Leo Tolstoy"  

همه  انسانها در فکر تغییر دادن دنیا هستند حال انکه هیچ کسی در فکر تغییر دادن خود نیست!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/11/01 توسط ارغنون ساز
زمان

هدر دادن زندگی بسی اسان است زیرا بسیار کوتاه است اما این بسیار عجیب است اگر از مردم بپرسی "چرا وقتتان را بیهوده می گذرانید؟"پاسخ خواهند داد:"برای اینکه وقت را بکشیم!" انگار وقت چنان بی ارزش است که باید ان را کشت!

وقت طلاست.زمانی که از دست برود دیگر برای همیشه رفته است.زندگی براستی کوتاه است،چنان تند می گذرد که بین تولد و مرگ هیچ فاصله ای نیست و مردم در حال وقت کشی هستند ! غافل از اینکه درعمل عکس این موضوع می گذرد،وقت انها را می کشد! 

  "اشو"                             


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/10/30 توسط ارغنون ساز

همه چیز هستی با اهنگی پر شور در رقص است اما انسان در نا اگاهی به سر می برد و همین نا اگاهی عامل بدبختی اوست.

انسان در کابوس شبانه ای که خود افریده به سر می برد وگرنه زندگی یک جشن و یک کارناوال شادی است.

در زندگی باید خوش بود،باید لحظه لحظه های زندگی را با شادی سپری کرد.

خداوند این زندگی را افریده است و به نظر نمی رسد خدا یک مرتاض باشد وگرنه این گلها و رنگین کمانها و پروانه ها برای چه وجود دارند؟

زمان انفجار بزرگ "خود اگاهی" فرا رسیده است.

فرمول رسیدن به خود اگاهی بسی ساده است:

بکوش تا مکانیکی عمل نکنی.از انچه که انجام می دهی لذت ببر.سر زنده،پرشور،پر حرارت و پویا زندگی کن.حرکت به سوی ناشناخته ها را اغاز کن.سنتهای کهنه و پوسیده را دور بریز.نباید از زندگی کناره بگیری.مسئله رفتن به بهشت نیست،اموختن هنر در بهشت بودن است.در هرجا که باشی باید عصاره لحظه اکنون را برگیری.

"اشو"


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/10/29 توسط ارغنون ساز
    

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود